آگوست 9, 2008 با بیژن صادق زاده
انگار اشک ِ کوه ِ البرز است
- با آن همه دیو نهان در خویش-
از هفت خوان ِ قصّه جوشیده
در ما رسیده سبز و رام اندیش
در فرصت ِ تُرد نگاه ِ دشت
او امتداد ِ خندهء دریاست
مازندرانی خوب می داند
او یک کتولی-خوان ِ بی همتاست !
گوئی تجن دستی فروبُردَست
در گیسوی ِ سبز ِ تپورستان
آری تجن آئینه ای جاریست
تصویرساز ِ مردم ِ باران
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
جولای 28, 2008 با بیژن صادق زاده
باز مائیم و نگاهی سوخته
جاده ای در پیش ِ رو افروخته
آخرین زن از تباری منقرض
بر اجاق ِ گونه هایم سوخته
آنهمه تاریک چشمانش نبود
راز ِ یک تاریخ شب اندوخته
ای دریغ از نم نم ِ یک گفتگو
آسمان لب های خود را دوخته
من خیالت را نوازش می کنم
با سرانگشتان ِ دیرآموخته
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
جولای 25, 2008 با بیژن صادق زاده
با باد مي رويم
تا باد
برباد می رويم
در باد
چشم هاي من آتش گرفته اند
زن
در پناه ِ جامهء خاموش مي رود
ناگاه
از مسير ِ بلوغ ِ مُعلّقش
با باد
جاروب مي شود
پرواز مي کند
بر خاک
بي نشانه
توگوئي که باد بود
در آسمان
يک گوشه بادبادک ِ خاموش ِ جامه اش
در چشم ِ کودکانهء آتش گرفته ام
در باد
تاب مي خورد و
دور مي شود
بر خاک
بي نشانه
توگوئي که باد بود
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
جولای 19, 2008 با بیژن صادق زاده
ديری رميده روز
بَرشد شبان ِ ماه
گيج از مسير ِ گام
آشفته در نگاه
مردی و قايقی
بی خويش می روند
هم دلسپار ِ پَس
هم پيش می روند
نبض ِ ستاره ها
با اين دقايق است
آوای تلخ ِ مرد
در گوش قايق است :
” ای وحشت ِ ستُرگ
پوشيده در سواد
آن سوی شب کجاست ؟
شب در شب ايستاد ؟ “
يک جوخهء شبح
بر پُل کمين گرفت
بر مرد و قايقش
رگبار ِ کين گرفت
مانده به ذهن ِ رود
خيز ِ بلند ِ پُل
افکنده لرزه باد
در بند بند ِ پُل
يک سو فتاده شهر
سرمست ِ بوی خواب
روح ِ ستارگان
لغزيده روی آب
چيزی به تاب و تب
واگويه کرد باد
در موج موج ِ رود
پاشويه کرد باد
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
جولای 18, 2008 با بیژن صادق زاده
سادگی ! بازیچه های کودکی !
باز هم من بچّه بودم کاشکی !
دل اسیر ِ رقص ِ کاغذباد بود ،
خاکباز ِ کوچه بودم کاشکی !
نقش ِ من در آینه چون آینه
گوئیا تا بینهایت راه داشت .
آب ِ پاک ِ چشمه سرزندگی
کِی اثر از لکّه های آه داشت .
آنچه در جام ِ اتاقم می چکید ،
روشنای بارش ِ پروانه بود .
خانه، گیرم دخمه ای نمناک و سرد
باز هم در پیش ِ چشمم خانه بود .
سال ها رفت و به گیجی مانده ام
در گذرگاه ِ فریب ِ ماه و سال .
چون نظر می افکنم بر پشت سر ،
از نگاهم خسته می ریزد سوال :
کوچه کِی گم شد میان خاطرات ؟
بادبادک رشته اش از هم گسست !
چشمه کِی پیوست با دریای شور ؟
پنجره بر بال پروانه شکست !
ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »