ای لحظه لحظه های رمان سراب گون
با قصه دروغ شما خواب رفته ام
در منظر نگاه شررزای آفتاب
بر این کویر تشنه لب چاک، تفته ام
گوشم پر از غریور تقلای کرکسان
بنشسته غول باد شنی روی شانه ام
کابوس ماندنست و شکستن به زیر بار
در خاک شوره کاش که نشکف دانه ام
نه چشمه ای که نوش کنم جرعه جرعه اش
نه ابر پاره ای که بشوید غبار من
من خارپشته ام که در این مشت باز دشت
شد باد رهگذر، همه دار و ندار من