تا مبادا كه فراموش كنم نامت را
گاه رنگ ِ غزلي ميزنم ابهامت را
مثل يك خاطرة دور مروري كردم
فصلي از گردش ِ باراني ِ ايامت را
شهر در كوچة دستش به تو فرصت ميداد
جاده با خويش نميبرد اگر گامت را
كاش ميشد كه در اين آينههاي ممنوع
لحظهاي نقض كني حرمت ِ اندامت را
كاش در حادثهء ظهر ِ نگاهت روزي
ميكشيدم به سرم ساية آرامت را
من مگر كفتر ِ خورشيد ِ تو بودم كه هنوز
ميبرم با جگر ِ سوخته پيغامت را
با تو آغاز نكردم كه به پايان نرسم
باز كن پنجرة رو به سرانجامت را