ناکجاآباد

By بیژن صادق زاده

من خسته‌ام از فصل ِ سرد ِ باد

صد بار نفرين بر زمستان باد !

 

بر شعلة سبزي كه بودم آه !

اين سايه‌هاي منجمد افتاد.

 

آكنده از تصويرهايي سرد،

آئينه خود را برده است از ياد.

 

اي خون ِگرم مانده در رگها !

بانوي ِ تابستاني ِ مرداد !

 

يك آسمان مهتاب مي‌خواهم.

ماهي كه شب را مي‌كشد فرياد.

 

يك آسمان پيچيده با خورشيد

ـ آئينه‌دار ِ ابر ِ بي‌بنياد ـ

 

دستت نسيم ِ گيسوانت باد !

دستي كه شب را مي‌كند آزاد.

 

 

خورشيد ِ استمراري ِ من، كِي

از پُشت ِ خواب ِ قُلّه خواهي زاد ؟

 

كو با تو انگشت ِ اشارت‌گر ؟

كو جاده‌اي تا ناكجاآباد؟

يك پاسخ برايش بگذاريد