من خستهام از فصل ِ سرد ِ باد
صد بار نفرين بر زمستان باد !
بر شعلة سبزي كه بودم آه !
اين سايههاي منجمد افتاد.
آكنده از تصويرهايي سرد،
آئينه خود را برده است از ياد.
اي خون ِگرم مانده در رگها !
بانوي ِ تابستاني ِ مرداد !
يك آسمان مهتاب ميخواهم.
ماهي كه شب را ميكشد فرياد.
يك آسمان پيچيده با خورشيد
ـ آئينهدار ِ ابر ِ بيبنياد ـ
دستت نسيم ِ گيسوانت باد !
دستي كه شب را ميكند آزاد.
خورشيد ِ استمراري ِ من، كِي
از پُشت ِ خواب ِ قُلّه خواهي زاد ؟
كو با تو انگشت ِ اشارتگر ؟
كو جادهاي تا ناكجاآباد؟