با باد مي رويم
تا باد
برباد می رويم
در باد
چشم هاي من آتش گرفته اند
زن
در پناه ِ جامهء خاموش مي رود
ناگاه
از مسير ِ بلوغ ِ مُعلّقش
با باد
جاروب مي شود
پرواز مي کند
بر خاک
بي نشانه
توگوئي که باد بود
در آسمان
يک گوشه بادبادک ِ خاموش ِ جامه اش
در چشم ِ کودکانهء آتش گرفته ام
در باد
تاب مي خورد و
دور مي شود
بر خاک
بي نشانه
توگوئي که باد بود
جولای 26, 2008 در t 11:55 ق.ظ
سلام
شعرهای بسیار زیبایی دارید
دوستم وارطان شما را معرفی کرده
لینک شما را در وبلاگم گذاشتم
ضمنا مشترک فید شما شدم
موفق باشید