آن سوی شب

By بیژن صادق زاده

 

ديری رميده روز

بَرشد شبان ِ ماه

گيج از مسير ِ گام

آشفته در نگاه

 

مردی و قايقی

بی خويش می روند

هم دلسپار ِ پَس

هم پيش می روند

 

نبض ِ ستاره ها

با اين دقايق است

آوای تلخ ِ مرد

در گوش قايق است :

 

” ای وحشت ِ ستُرگ

پوشيده در سواد

آن سوی شب کجاست ؟

شب در شب ايستاد ؟ “

 

يک جوخهء شبح

بر پُل کمين گرفت

بر مرد و قايقش

رگبار ِ کين گرفت

 

مانده به ذهن ِ رود

خيز ِ بلند ِ پُل

افکنده لرزه باد

در بند بند ِ پُل

 

يک سو فتاده شهر

سرمست ِ بوی خواب

روح ِ ستارگان

لغزيده روی آب

 

چيزی به تاب و تب

واگويه کرد باد

در موج موج ِ رود

پاشويه کرد باد  

پاسخ دهید