سادگی ! بازیچه های کودکی !
باز هم من بچّه بودم کاشکی !
دل اسیر ِ رقص ِ کاغذباد بود ،
خاکباز ِ کوچه بودم کاشکی !
نقش ِ من در آینه چون آینه
گوئیا تا بینهایت راه داشت .
آب ِ پاک ِ چشمه سرزندگی
کِی اثر از لکّه های آه داشت .
آنچه در جام ِ اتاقم می چکید ،
روشنای بارش ِ پروانه بود .
خانه، گیرم دخمه ای نمناک و سرد
باز هم در پیش ِ چشمم خانه بود .
سال ها رفت و به گیجی مانده ام
در گذرگاه ِ فریب ِ ماه و سال .
چون نظر می افکنم بر پشت سر ،
از نگاهم خسته می ریزد سوال :
کوچه کِی گم شد میان خاطرات ؟
بادبادک رشته اش از هم گسست !
چشمه کِی پیوست با دریای شور ؟
پنجره بر بال پروانه شکست !
جولای 18, 2008 در t 10:39 ق.ظ
خيلي قشنگه .ذوق خوبي تو انتخاب شعر داريد . كاش مي دونستم اين شعر مال كيه . من براي كتابي كه در دست نوشتن دارم احتياج به شعر نو دارم . البته نام شاعر هم در زير نويس كتاب ذكر ميشه . شما شاعر خوش ذوقي رو مي شناسيد كه بخواد به من كمك كنه ؟
جولای 19, 2008 در t 4:41 ب.ظ
مرسی از حسن نظرت ! اما یادآوری می کنم که شعر کودکی و بقیه اشعار موجود در وبلاگ ِ “چشمی در فانوس” از خودمه .ضمنا پیشتر یک میل هم برات ارسال کردم. شاد باشی !