سپتامبر 16, 2008 by بیژن صادق زاده
قدم ميزنم در يقينم هنوز
كنار ِ دلم مينشينم هنوز
من از سمت ِ زخم ِ غروب آمدم
سواري كه بر روي زينم هنوز
ببين راه جوي ِ شبان ِ تو اند
دو تا مشعل ِ آستينم هنوز
اگرچه تو را بارها مردهام
تو آني كه برميگزينم هنوز
مرا از حدود ِ نگاهت نران
كه من اهل ِ اين سرزمينم هنوز
ترا اي بهاريترين شكل ِ عشق
در آئينه ميآفرينم هنوز
ارسال شده در Uncategorized | Leave a Comment »
سپتامبر 5, 2008 by بیژن صادق زاده
تا مبادا كه فراموش كنم نامت را
گاه رنگ ِ غزلي ميزنم ابهامت را
مثل يك خاطرة دور مروري كردم
فصلي از گردش ِ باراني ِ ايامت را
شهر در كوچة دستش به تو فرصت ميداد
جاده با خويش نميبرد اگر گامت را
كاش ميشد كه در اين آينههاي ممنوع
لحظهاي نقض كني حرمت ِ اندامت را
كاش در حادثهء ظهر ِ نگاهت روزي
ميكشيدم به سرم ساية آرامت را
من مگر كفتر ِ خورشيد ِ تو بودم كه هنوز
ميبرم با جگر ِ سوخته پيغامت را
با تو آغاز نكردم كه به پايان نرسم
باز كن پنجرة رو به سرانجامت را
ارسال شده در Uncategorized | Leave a Comment »
آگوست 28, 2008 by بیژن صادق زاده
من خستهام از فصل ِ سرد ِ باد
صد بار نفرين بر زمستان باد !
بر شعلة سبزي كه بودم آه !
اين سايههاي منجمد افتاد.
آكنده از تصويرهايي سرد،
آئينه خود را برده است از ياد.
اي خون ِگرم مانده در رگها !
بانوي ِ تابستاني ِ مرداد !
يك آسمان مهتاب ميخواهم.
ماهي كه شب را ميكشد فرياد.
يك آسمان پيچيده با خورشيد
ـ آئينهدار ِ ابر ِ بيبنياد ـ
دستت نسيم ِ گيسوانت باد !
دستي كه شب را ميكند آزاد.
خورشيد ِ استمراري ِ من، كِي
از پُشت ِ خواب ِ قُلّه خواهي زاد ؟
كو با تو انگشت ِ اشارتگر ؟
كو جادهاي تا ناكجاآباد؟
ارسال شده در Uncategorized | Leave a Comment »
آگوست 23, 2008 by بیژن صادق زاده
در آينه
تاريك
پرندهْماه
بدهكار ِ اوج ِ ديد ِ تو ماند.
شبي شبانهترين خاطرات ما
به حس ِ لمس ِ سرانگشت ِ من
تجسُّم يافت.
و بيبهار
مرا خيال من از تو
ـ كه بشنوم
شميم تازة نارنج از آن ـ
كفايت كرد.
و عطر شالي و باران گرفت،
عبور سبز من از
كشتزار خواب.
ارسال شده در Uncategorized | Leave a Comment »
آگوست 23, 2008 by بیژن صادق زاده
بيراه، سلسلة انسدادهاست
بيهُرم، دغدغة انجمادهاست
اين ذهن ِ خلوت ِ صحرائيم همه
هاشورخورده ز رفتار بادهاست
در دور ِ خاطرهها حجم ِ هستيام
چون نقطهها به زواياي يادهاست
با يك تلنگر ِ كي ميجهد ز جاي ؟
هر ماه ِ خفته كه پشت ِ چكادهاست
تكليف كن ! هوسم همچو كودكي
پرواز ِ دفتر و رقص ِ مدادهاست
در من چو روح ِ مِهآلوده سِيركن
در من تمايل ِ مرموز ِ زادهاست
ارسال شده در Uncategorized | Leave a Comment »